تبليغاتX
جوان
خزعبلات یک جوان

چند روز قبل توی خیابون مدیر ابتداییم رو دیدم .باهاش سلام و علیک کردم .خیلی دوستش دارم .همیشه با بچه ها با مهربونی رفتار می کرد و واقعا" همه ی اونها رو دوست داشت .

آه که چقدر گرد و غبار پیری روی صورت قشنگش نشسته بود اما بازم اون لبخند همیشگی روی لبهاش نمایان بود.

سال های ابتدایی دوران خوبی بود و به نظرم تنها سالی که با ما بچه ها رفتار خوبی داشتند و شاید فقط ابتدایی بود که ما رو به عنوان آدم حساب می کردند .هر سال که بزرگتر میشدیم و سال بالاتری می رفتیم رفتار ها تغییر می کرد.مدیر دوران راهنمایی ،آدمی بود که هیچی سرش نمی شد.کار به کار کسی نداشت ،در واقع مدیریتش 0بود و هیچ نظارتی بر بچه ها نداشت و خیلی از روزهای هفته سور و ساط جشن به پا بود.

تا این که دبیرستان اومدیم ،مدیرش با خوی اهریمنی و نمونه ی کامل یک دیکتا#تور .هر روز بساط جنگ و دعوا ،آه و فغان و اشک های بچه ها جاری بود .معمولا" بعضی اوقات می اومدند و می گفتند فلانی با وسایل بیاد دفتر .بعد از اونم تمام کیفش رو زیرو رو می کردند تا ببینند ،عکسی ،موبایلی ،خاطره ای چی می تونند پیدا کنند تا اون دانش آموز رو به باد انتقاد بگیرند.

تقریبا" بیشتر روزها این بساط  رو داشتیم و همین طور ازبچه ها تقاضا می کردند که مقنعه ها رو جلوبیارند تا زلف هاشون پریشان نشه .اما انگار الانم که الانه نمی دوننند که به زور نمیشه کسی رو مسلمان و با حجاب کرد.

روزهای آخر سال بود یه روز یورش آوردند به کلاس ما ؛ و از اون جایی که می خواستند تنوع در کارشون اجرا کنند ،کیف های ما رو گشتند و برعکس همیشه که موبایل و عکس ازش در می آوردند ،چندتا کتاب شعر

از کیف ها بیرون آورند و جزو اموال ضبط شده نزد خودشون شد(فقط بدونید که ما رشته ی ادبیات بودیم).

توی پیش دانشگاهی هم تقریبا" کسی کار به کار کس نداشت ،چون باید برای کنکور بخونیم ،بیشتر هر روزی رو که تشخیص بدیم می رفتیم مدرسه و مسلما" چندان کارمون پیش مدیر گیر نمی افتاد اما اگه یه بار هم می افتاد دیگه بدجور می افتاد و ایشون هم همون روی دیکتا#توریش رو نشون می دادند.نمونه اش هم در این پست است.

کمی که دقت کنیم این نظا//م هر چقدر که پیچیده تر میشه و هر کی هر چه قدر قدرتمند تر باشه،خوی اهریمنی هم در او بیشتر و بیشتر میشه .تا جایی که کارد به استخون ملت برسه با داد و دعوا و خون ریزی کس دیگری بر روی کار می یاد و چند نفری هم که بعد اوهستند خوبند اما کم کم همه تشنه ی قدرت میشند و مردم براشون مثل رعیت هایی می مونند که فقط باید قربان صدقه ی شان بروند و در برابرشان نماز کنند.

و باز هم دوباره جنگ و دعوا هست تا اینکه گروه جدیدی بر روی کار بیایند و ...همین طور این داستان ادامه دارد.گویی نظا*م هستی چون صفری می مانند .همه از یک نقطه آغاز می کنند پیش می روند گاهی در جا می زنند ولی در آخر باز هم به همان نقطه ی اول خود می رسند.ای کاش ما چون یک باشیم که همین طور امتداد پیدا کنیم .رشد کنیم و شکوفا شویم و تا اینکه گل بدهیم.

کاش چون یک بی انتها باشیم.....

 

پس نوشت: مدیرانی که تا به حال وصفشان کردم ،گاهی هم رگه ها یی از مهربانی را در صورتشان می دیدم اما حیف که تا بودیم تنها سایه ی خشم شان ما را تعقیب می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:17  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

یه بار می خواستم توی یه پست جدا اندر احوالات این وبلاگ بنویسم .ولی حالا که بانو ازم سوال کرد یکم توضیح میدم ؛بنیانگذار این وبلاگ (مدیرش)، سعید هست .که خیلی براش تلاشم کرده بعد از یه مدتی ،گویا تصمیم میگیره استعدادهای شکوفا رو جمع کنه و اول از همه از شخصی به نام سحر شروع میکنه که (هم دوست هم فامیل و ..خلاصه همه چیش میشه) ،اما ظاهرا" سحرخانم تمایل چندانی به وبلاگ نویسی نداشته و تا جایی که من می دونم تنها یک پست تو این وبلاگ نوشته ،گویا بعد از نوشتن اون پست ،وبلاگ نویسی با مزاق شون سازگار نبوده و به کاری دیگر روی آوردند،اما اسمشان همچنان اینجا باقیه تا اگه یه دفعه استعدادشون آشکار شد، بنویسه.

بعد همون طور که سعید داشت استعدادیابی می کرد.یه روز یه دفعه به من برخورد کرد،رو پیشونیم یه چیزهایی رو خوند گفت :ها این خودشه.

ازم دعوت کرد که تو وبلاگش بنویسم.منم یه دوره ی آموزشی پیشش دیدم که ببینم اصلا" وبلاگ چی هست و وبلاگ نویس کیه؟(آخه اون وقتا تازه کامپیوتر خریده بودیم و چندان اطلاعی نداشتم).خلاصه سر یک روز همه ی فن و فنون رو بهم یاد داد.و منم شروع به نوشتن کردم.الان فکر کنم نزدیک به 4ساله که می نویسم .

شیوه ی نوشتن تو این وبلاگ خاطره نویسی نیست.یعنی بنیانگذارش از اول مطالب مختلفی توش گذاشته

ولی خودم به خاطره نویسی علاقه ی بیشتری داشتم و تا اینکه کمی قبل  از انتخا/بات و کمی هم بعدش دیگه تصمیم گرفتم ،شیوه ی نوشتنم رو عوض کنم و این مدلی بنویسم.

الانم سعید سرش شلوغه (نزدیکه چندساله که سرش شلوغه)و کم و گاهی اصلا" نمی نویسه و بیشتر نقشش نظارت بر نوشته های منه که اگه یه دفعه تندنوشتم و به قولی جوگیرشم بیاد نوشته هامو پاک کنه که یه دفعه ما رو نگیرن.

پس نوشت: در ضمن هم سعید و هم سحر هر دوتاشون هم مثل دوست ،هم مثل خواهر و هم مثل برادر و هم مثل آشنا و هم مثل... خلاصه اگه گفتید چی هستند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:16  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

توسط موسیو گلابی به یک بازی دعوت شده ام .که قراره توی این پست 4تا از خصلت های بد خودم رو بنویسم،شما دوستان هم می تونید این بازی رو انجام بدید:

1-از ویژگی های بد من اینه که علاقه ی وافری دارم که کار ها مو در دقیقه ی آخر انجام بدم و همیشه هم آخر میشم. مثلا" آخرین نفری که آماده میشه بره بیرون ،اما دقیقه 90بودنم مال امتحانای مدرسه است.همیشه وقتی که امتحانهای ترم شروع میشد ؛فقط منتظر بودم که روزهای آخر برسه وگرنه محال بود روز اول بخونم .اصلا" اگه از روز اول شروع می کردم کمتر میشدم.

2-وقتی کاری رو شروع می کنم.یه جورایی اونو تمام نمی کنم .یعنی برعکس خیلی ها که اگه کاری رو شروع کنند تا تمامش نکنند بی خیالش نمیشند،من برعکس همشونم.تا حالا کلاس های زیادی رفتم مثل کامپیوتر ،نقاشی ،والیبال وشعر....اما هیچ کدوم رو به طور کامل تمام نکردم.اما با آدم های خیلی زیادی تو این کلاس ها دوست شدم و نمی دونم چرا اما مورد توجه دوستان بودم.

3-قدیما خیلی بی جنبه بودم .تا تقی به توقی (بازم میگم نه اون تقی) می خورد ،از شوخی دوستان ناراحت میشدم.اما الان با این که هنوز همون بی جنبه هستم اما دیگه از خیلی چیزهای ناراحت نمیشم .در واقع در صد باجنبه شدنم زیاد شده.

4-نمی دونم این جز ویژگی های بد هست یا نه؟

بعضی اوقات در اثر عصبانیت به اطرافیانم یک کلمه یا جمله ای رو میگم که ناراحت میشند.هرچند این اتفاق برای شما ها هم حتما" می افته اما وجدانم خیلی فعال هست.تا طرف بهم نگه منو بخشیده آروم نمیگیره.هرچند که در آخر هم به قول شریعتی "لکه ی چرکینش بر زلال قلبم هست" و پاک نخواهد شد.

 

پس نوشت:

این روزها  این بازی ها وبلاگ نوشتن را آسان کرده اند و لطفا" دوستانی که گله داشتند که نوشته هات طولانی هست این پست را بخوانند و نظرشان را بگویند.

 الان که فکر میکنم به نظرم این بازی رو تا کجا میشه ادامه داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:45  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

گاهی که به بعضی از سایت ها سری می  زنم و مقاله ای یا مطلبی را در مورد  شادابی می خوانم ،یا اینکه چگونه سلامتی خود را حفظ کنیم معمولا" گزینه ی اول و یا دوم ورزش کردن است .و واقعا" اگر گاهی شما به خود زحمت بدهید و تکانی در جسم مبارکتان بیندازید ،خواهید دید که چقدر شادابی به سمت شما می آید .

ولی خیلی ها که ازجمله یکیش منم چندان ورزشی نمی کنم .

و یکی از دلایل عمده ی اون تنبلی هست که تو وجود خیلی از ماها رخنه کرده . یاد دوران کودکی می افتم همون بازی هایی که انجام می دادم چقدر نشاط و سلامتی رو به سمت ما می آورد اما الان که بزرگتر از قبل شدم کارهای مهم دیگری هستند که حتی اگر مهم هم نباشند باعث می شوند فکر بدو بدو و تحرک ازم دور بشه.

حالا می خوام یکی از دست آوردهای موفقیت آمیز خودم رو در این زمینه براتون شرح بدم: بنده تلاش زیادی (البته فقط از طریق مذاکره )انجام میدادم که مادرم رو به ورزش کردن وادارم.مثلا" می گفتم که صبح زود پاشیم و بریم پارک نزدیک خونه قدم بزنیم و بلکه اندکی بدویم و او هم می دونست که هیچ صدایی(غیر از بمب) نمی تونه منو از خواب بلند کند، تنها به حرفام  یه خنده ی ریزی می کرد. تا  اینکه داخل کمد دنبال یکی از وسایلم می گشتم که یک جفت راکت تنیس و توپی رو در کنارش دیدم .یادم اومد که چند سال قبل ازاردو آنها را خریدم .اما همچنان بدون استفاده در گوشه ای پرت در کمد خانه افتاده بود .

توپ رو برداشتم و رفتم حیاط یکم بازی کردم .یعنی اینقدر که سر و صورتم سرخ بشه و عرق کنم.اومدم داخل خونه که چشمم به جمال مادرم افتاد.او که توی عمرش از این بازی ها انجام نداده بود اما گفتم بیا ،این راکت رو بگیر و چندتایی بزن و همون شد که دیدم مادرم چقدر از این کار خوشش می یاد پس خودمم نشستم و به صورت نشسته باهم بازی کردیم بعد از اون هر روز راکت با توپ رو می آوردم و نیم ساعتی باهاش بازی می کردم.حالا خانم در دومین روز بازی رکورد زدند و تونست این تنیس رو 14 بار بزنه و توپ رو نندازه زمین.

الانم اوضاع تغییر کرده و حتی مادرم خودش توی خونه ورزش می کنه.در کل که این ماجرا رو گفتم منظورم این بود از چیزهای کوچک و بی ارزشی که در دور و برتون پیدا میشه استفاده کنید .

شاید همین چیزهای کوچک و تفریحات سرگرم کننده مسیر و آینده ی کسی رو تغییر بده و تفکری جدید در فردی به وجود بیاره.

 

پس نوشت: البته باید متذکر بشم که مادر بنده هنوز به جام جهانی دعوت نشده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 1:8  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

سلام .از اینکه نیومدم و بروز رسانی نکردم عذر می خوام.حقیقتش امتحانام شروع شده و مجالی باقی نمونده که بیام بعد به جز اون حرف های دکتر روم تاثیر کرده و برای کنکور بیشتر می خونم.

مطلبی رو که الان می خونید با قلم خودم نوشتم والبته این مطالب  با توجه به حوادث اخیر کشور نوشته شده و امیدوارم ارتباطی بینشون پیدا کنید:

 

اکنون اوج شب فرا رسیده.همه جا سرد و تاریک ،همه در خروش و اضطراب فرو رفته اند.

ستارگان از ترس جغد پیر سخنی به میان نمی آورند و شب تابحال به این شدت در سیاهی قیرگونه اش فرو نرفته بود.شب خواست بر همه جا سیاهی حاکم شود حتی دیگر طاقت دیدن ستارگان را نداشت.ابرهای سیاه-لشکری از مصیبت-به حرکت در آمده اند و هر کدام به نحوی در پیش ستارگان ایستاده اند و مانع از آن می شوند که آنها درخشش خود را به خاکیان نشان دهند و با زیبایی ذاتی خود چشمک زنان به رقص و تکاپو درآیند.

آهسته آهسته ،قدم به قدم ابرهای مصیبت جلو آمدند طوری که دیگر خاکیان به زحمت می توانستند ستارگان را تماشا کنند.اما ستارگان می جنگند و مبارزه می کنند زیرا که دوست ندارند جزوی از سیاهی ها شوند و با ابرهای مصیبت  و ناپاکی درآمیزند.اما اوضاع بدی است.

حتی ماه هم در اضطراب فرو رفته .اطرافش را حصارهایی از جنس بی رحمی و سنگدلی ها فرا گرفته اند و او نمی تواند به یاران و دوستانش نیندیشد و آرام بگیرد.همه منتظرند.منتظرند تا صبح فرارسد .اما از قاصدک ها خبری نیست.

نه

گویا آنها هم جزء ماموران مصیبت اند چرا که هیچ پیامی جز شهادت  یاران برای خاکیان ندارند.

آیا می شود روزی ،صدای خروسی این خواب آشفته ی خاکیان را برهم زند و مژده ی آمدن صبح را به افلاکیان بدهد؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:30  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

شب یلدا

یلدا طولانی ترین شب سال هم فرا رسید.امسال عوض اینکه توی خونه ی خودمون باشیم یا یه جا بریم و اونجا لنگر بندازیم .خیلی وضعیت متغیری داشتیم.

کلا" شب یلدا با اون همه خوراکی هایی که توش هست خیلی لذت بخشه البته فال حافظ هم هست .و به جز خوراکی ها که در واقع همه ی آجیل و هندوانه ،کدو و... یک نماد هست. مهم دور هم بودنشه که ساعاتی خوش رو در کنار هم داشته باشیم.

بعداز ظهر که شد قرار شد یه سر بریم خونه ی مادربزرگ .حالا فردا ادبیات هم امتحان دارم.وقتی به بچه ها گفتم هماهنگ کنیم و فردا رو تعطیل کنیم .چنان نگاه عصبی به من انداختن که گفتم احتمالا" چند درس اضافه رو هم یاد گرفتند.

قدم زنان به خونه ی مادربزرگ رسیدم.رفتم تو بعد کلی سلام علیک فهمیدم شب مهمون داره و دختراش می خوان برن پیشش .بساط کدوش به راه بود .شب شروع نشده شروع به پذیرایی از من کرده و کدو که حالا نپخته بود به همراه نخود و آجیل ،شکلات +میوه رو آورد .من هم تا حدی که در توانم بود استفاده کردم.

بعد برگشتم خونه .

این ور هم کلی بساط پهن بود .بساط کدوی ما هم براه بود .فیلم داشتم نگاه می کردم که به جای حساسش رسید .احساس کردم چیزی داره روی گاز میریزه .صدای جز و وزش می اومد. گفتم حتما" مامان هست دیگه

خلاصه فیلم می رفت جلو حالا یک بوهای بدی هم می اومد.که یک دفعه صدای داد و فریاد هم اومد.

مامان حسابی دعوام گرفت که داری فیلم نگاه میکنی نمی گی گاز روشنه.آشپزخونه حسابی دودی شده بود و مثل وقتی که آسمون رو مه میگیره.

خلاصه کدوی بدبخت هم نفله شد و جانش به سوختگی تسلیم شد.

 از شام که یکم گذشت و تقریبا" باد شکم خالی شد داشتم  آجیل ها را می دیدم و می گفتم :حمله .

که صدای تلفن ؛این خروس مزاحم در آمد و فهمیدیم که خاله ام اینها تنها هستند.(چون شوهر خالم تازگی فوت کرده)برای اینکه آنها احساس تنهایی نکنند به سوی منزل آنان راهی شده.نشسته  و از همه ی عالم و آدم سخن به میان آوردیم .فال حافظ را هم در آنجا گرفتیم و از آنجایی که امشب ترافیک سنگینی بر روی سر حافظ بود گاهی اوقات ایشان هنگ کرده و جواب درست و درمان نمی دادند.

شب هنگام آنگاه که ساعت از 12 گذشته بود به خانه برگشته با دادن علامت من یلدای خانه ی خودمان هم آغاز شد . با گفتن کلمه ی " حمله" خوراکی ها را که به من چشمک میزده راهی شکم کردیم.

 

پس نوشت :امتحان هم به خیر گذشت و به رغم اینکه تنها 6نفر بودیم.(یعنی آن نگاه عصبی میگفت: ما از قبل خودمون رو تعطیل کردیم.)معلم از دونفر که یکیش من بودم .سوال پرسید و هرچی گفتم کوتاه بیا ول کن نبود و پرسید.هرچند من نیز با استعدادم مطالب را جمع و جور کرده و جواب دادم.

 

پس نوشت2: با شنیدن خبر مرگ ایت الله منتظری خیلی ناراحت شدم.به همه ی شما دوستان نیز مرگ ایشون رو تسلیت عرض می کنم.

 

به زودی به همه ی دوستان سر میزنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 12:11  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

تا جایی که یادمه من هیچ وقت تو زندگی آدمه منظمی نبودم .بیشتر کارامو هم تو دقیقه ی 90انجام می دادم.مثلا" توی درس خوندن در دوران دبیرستان خیلی کم پیش می اومد که یه درس رو یک دور کامل بزنم و این یه حقیقته.نه واسه خاطر اینکه نمی خوندم.نه می خوندم اما سرعت خوندنم خیلی کند بود .یک درس رو سر 1ساعت و نیم (حداقل )یاد میگرفتم.و تنها یکی دو ساعت مونده به امتحان نمی دونید که مغزم چه فعالیتی رو شروع می کرد و انگاری نبوغم به بالاترین مرتبه ی خودش میرسید و با یکی دوبار خوندن یک مطلب یه قسمتی از اونو یاد میگرفتم بقیشو هم سر امتحان از اون جایی که قدرت خوبی توی انشا نوشتن داشتم کامل می کردم. و یا اینکه روی قسمت های مهم بیشتر تاکید می کردم. موقعی هم که دوستان رو می دیدم و می گفتم چقدر خوندید همگی حداقل 2 دور و بعضی ها  3دور هم زده بودند.

این موقع بود که توی دلم یه این مخم هزار تا بد و بیراه می گفتم .اما وقتی نمره رو دریافت می کردم می موندم که اون دوست با همه ی دور زنداش باز هم کمتر از من شده!

چنان که در حدیثی از نویسنده  آمده :     (الله اعلم و نباید تجسسوا فی القضیة الدور زدن الدروس چرا که قرات  الدروس آن هم فی الجامعة ایران لافایده داردا).

پس بی خیال این قضیه میشویم .می خواستم شرح حالی از نامنظم بودنم را بدهم که این همه برایتان گفتم ؛چند روز قبل دفترچه های کنکور آمدند و من هم گفتم بعد از سالیان سال در کنکور شرکت کنم .بلکه تق +ی (نه اون تقی ) به تو قی به خورد و ما هم در جایی قبول شدیم.حالا دنبال مدارک می گشتم و مدرک دیپلمم را پیدا نکردم ناچار راهی مدرسه شده و اول از ناظمان در خواست کمک کردم و بعد هم آنها من را به سمت مدیر ارجاع دادند و به من یادآوری کردندکه امروز چند نفر همین موضوع رو ازش در خواست کردند و خیلی عصبانیه(خیلی با پوزش مثل اینکه هار شده بود).من هم وارد اتاقش شدم اونم با صد تا سلام و صلوات .

گفت چی کار داری ؟وقتی موضوع رو گفتم یکدفعه دیدم صورتش قرمز شد و اطرافش به یک کویر وحشت مبدل گشت.بعد هم به اژدهایی تبدیل شد و  یک هو از دهنش آتیش بیرون اومد و با همون صدای اژدها مانندش گفت (با نعره بخوانید):

نه نمیدم.

 و دوباره به حالت طبیعی خودش بازگشت و من هم بیش از این منتش را نکشیدم .به خانه برگشتم عزمم را جمع کردم تا آن مدرک اطیقه را پیدا کنم .بی خیال ناهار و غذا گشتم، وارد اتاق شده و اول از فرش ها شروع کردم و همینطور جلو آمدم تا اینکه صدای فریاد من اهالی خانه را مبهوت کرد که گفتم :یافتم یافتم.

بعد هم با خیال راحت رفتم و ثبت نام کردم.یکی دو روز بعدیکی از ناظم ها منو دید گفت : فاطمه جان پیدا کردی ؟با حالتی گرفته سرم رو تکان دادم که هیچ معنی درستی نمی داد.

گفت :خب حالا بیا بریم به مدیر بگم بهت بده .

گفتم من بعد از اون واقعه دیگه تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم .حقیقتش اصلا" نمی خوام توی کنکور شرکت کنم....

خلاصه هرچی اصرار کرد گفتم متاسفم  خودم پیداش میکنم یا اینکه بی خیال همه چیز میشم.

حالا من که ثبت نام خیلی وقته کردم اما چند روز بعد بهش راستشو میگم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:16  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

اینجا ایران است و آسمانش غبار آلود

و من در این نزدیکی ها هیچ آبادی نمی بینم

شما چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:2  توسط فاطمه (بانوی جوان)  |