سلام .خدمت همه ی دوستای گلم:
1-الان دقیقا" از مرز یک هفته میگذره که من مریضم.سرما خوردگیه خدا رو شکر هنوز آنفولانزانوع Aنگرفتم.اولاش تب داشتم.سرم درد میکردو سرفه میکردم.
رفتم دکتر آقای م ه فامیلیش بود .هرچقدر اصرار کردم گفتم جون ننه بابات آمپول نده گفت نه حتما" باید یکی بدم .خلاصه اون شب .یک آمپول خوردم و فردایش و اون فرداییش با هم 2تا تورگی نوش جان کردم.
دکتر م ه یه آدم قد کوتاه و چاق بود که انگار بیماری در او اثر نمیکرد توی اون هوای سرد یه شلوار لی به همراه آستین کوتاه پوشیده بود.در ضمن 3روز گواهی دکتر هم نوشت
.سر کلاسام حاضر نشدم.اما خب بازم این مریضی دست از سرم برنداشته .چند شب قبل وادارم کرد یه بار دیگه برم دکتر .اینبار یه دکتر دیگه اومده بود.آقای ج ایشون برعکس دکتر قبلی تمام نکات ایمنی رو رعایت کرده بود .یه پیراهن کاموایی بنفش زیر مانتوی سفیدش پوشیده بود.ماسک هم زده بود
.کلی باهم رفیق شدیم به بابام گفت تو دیگه پسر نداری ؟ همین دختر رو داری ؟ بابام:آره
دکتر: اتفاقا" منم یه دختر گل دارم !
من با کلی ذوق و شوق :آره منم دیدمش کوچولوی قشنگیه(حالا واقعا" دیدمشا)

دکتر هم از حرفام ذوق زده شد .نمی دونم ما رو با روانشناس اشتباه گرفته بود پرسید:به نظرتون یه بچه ی دیگه داشته باشیم خوبه ؟یا همین یکی بسه
منم گفتم : گناه داره طفلی یه همبازی نداشته باشه
خلاصه آقای دکی (دکتر )داشت وارد بحث روانشناسی و خانوادگیش! میشد که با چند تا سرفه یادآور شدم من اینجا مریضم احیانا" یه معاینه ای چیزی .
خلاصه بعد از کلی رفیق شدن گفتم می تونم خودم رو وزن کنم؟ اولش یه جوری نگا کرد بعد گفت :پول خرد داری ؟ منم که اوکی رو گرفتم خودم رو انداختم روی ترازو 57کیلو.زیاده؟ فکر کنم سر مریضی لاغر شدم.
آخرش هم دکتر بعد از نیم ساعت درد دل و معاینه ای که انجام داد. اجازه ی رفتن داد اما با همه ی این موارد یک عدد سرم و آمپول داد که هر دو رو با هم نوش جان کردم.اما از همه ی اینا بدتر 3تا شربته که یک به یک بدتر و مزش عین زهر میمونه.حتی فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه.
2-وبلاگ دخترک رو می خوندم.نوشته بود روزام یه جورایی تکراری شده.منم یکم چنین احساسی داشتم باید یه تنوع خیلی کوچک تو زندگیم ایجاد میکردم .تنها چیزی که به عقلم خطور کرد این بود که موهامو کوتاه کنم.آرایشگر سر ایکی ثانیه موهای بلند م رو کوتاه کرد.اصلا" از موهای بلند چندان خوشم نمی یاد .آخه با اینکه قشنگه اما من وقتی موهام بلنده دیگه شونه زدنش با خداست گاهی هفته ای یک بار فقط شونه میزدم.
به جز کوتاه کردن موهام چند تا کتاب جدیدم گرفتم که بخونمشون یکی شون کتاب راز هست.پیشنهاد میدم حتما" بخونینش کل مطلبش میگه که: شما در آینده همون چیزی میشید که بهش فکر میکنید در واقع شما تجلی از افکارتون هستید.بنابراین باید سعی کنید افکارتون رو کنترل کنید.مبادا که یکدفعه تارزانی ،چیزی تو این مایه ها در بیاین

پس نوشت:به قول آنی دالتون چند روزی هست که کرم های ذهن من این شعر استاد شجریان هست: تو از آیین انسانی چه میدانی چه میدانی ؟ اگر جان را خدا دادست چرا باید تو بستانی تو بستانی (بستانی آخر رو خودم اضافه کردم همش باصدای بلند تو خونه و مدرسه می خونمش )