تبليغاتX
جوان

جوان

خزعبلات یک جوان

به محمد رضا شجریان به عنوان بهترین صدای تاریخ جهان رای بدهید

وارد این صفحه بشوید .کادر سیاه رنگی برایتان باز می شود.از زیر کادر گزینه ی stort byرا روی nameتنظیم کنید(روی اون کلیک کنید).وقتی اسامی به ترتیب حروف الفبا آمد از بس فلش سمت راست کادر رو جلو ببرید تا sبیاد .بعد استاد رو پیدا کنید (رو عکس هم معلومه).

روی عکس کلیک کنید.در کادری که باز میشه گزینه ی add to my top 5کلیک کنید.بعد توجه داشته باشید که همه ی شماها باید 5تا انتخاب داشته باشید پس وقتی استاد شجریان رو انتخاب کردید روی گزینه ی  keep exploring کلیلک کنید.

4خواننده ی بعدی رو هم به همین ترتیب انتخاب کنید وقتی انتخاب تون به پایان رسید روی گزینه                     all done یا کنارش send هم نوشته شده کلیک کنید.در فرم مشخصات نام شهر کشور و اسمتون رو بنویسید .البته گزینه ای به نام state هم داره که من وقتی goodرو نوشتم قبول کرد(یکم از نبوغتون سود ببرید).خب دیگه رای شما ثبت میشه.یک پیغام هم می فرسته و فرت (یعنی تمام)

 

پس نوشت: من خودم اولین نفر به شجریان رای دادم اما چون بقیه رو نمی شناختم 4تای دیگه رو همین جوری انتخاب کردم.به قول یکی از دوستان اینم صدقه سر استاد به اوناست.

با تشکر از سایت بلاگ نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:37  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

علی کردان بزرگ خاندان متقلبان نیز درگذشت.

خواستم این یادداشتی باشد برای او که هیچ گاه این مطلب را نخواهد خواند.کردان نمونه ی کوچکی بود از ظالمی که ظلمی برمردم روا داشته و حقشان را خورده و حال عاقبتش را دیدیم بعد از تحمل دوره ای سخت از بیماری جان سپرد.و چه سخت جان سپردنی بود و چه سخت تر آنکه خیلی ها باشنیدن خبر مرگش لبخند کمرنگی بر روی لب جاری ساخته اند.

باشد که تا عبرتی بود برای رفیقانش !!!!

 

پس نوشت :هرچقدر تلاش کردم نتونستم خودمو راضی کنم بگم؛کر.دا.ن خدا ببخشتت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:24  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

دیروز صبح کله ی سحر ،هوا گریش گرفته بود .اونم چه جورم.مژگان زنگ در خونه رو زد و من چتر به دست دنبالش راه افتادم.اونم چتر آورده بود .اما برای اصلاح در  الگوی مصرف من زیر چتر او و او  در کنار دست من قرار گرفت.تاراخ توروخ ...صدای کفش مژگان می اومد.کلی پزش را به ما داد که کفش تازه خریدیم و ازنوع پاشنه دارش.بنده تبریکی از ته جان برآورده و تحویلش دادم.

2-بعد از ظهر خواستم از تاکتیک های روانشناسی استفاده کرده باشم،چند تا جمله ی قشنگ آماده کردم تا روی اتاق بچسبونم.نگاه کردن بهشون باعث میشه اهدافت یه بار دیگه بهت یادآوری بشه

3-شدت بارون از قبل هم بیشتر شده بود و صدای غرش زمستون بود که شنیده میشد.خواستم همین طوری راه بیفتم و برم اما احساس کردم مغزم از سرما سوت میکشه.سراغ کاپشن های قدیمی رفتم و یکی رو که هنوز برام تنگ نشده رو انتخاب کردم.به نظرم خوب اومد و باخودم گفتم امسال دیگه کاپشن نخرم.خب اصلا" مگه سال اصلاح الگوی مصرف نیست؟!! توی تاکسی یه پیرزن فرتوتی اومد کنار راننده نشست و شروع به تعریف و تمجید از بارون کرد تا حدی که از مبالغه گذشت و به اغراق رسید .راننده گفت:بله حالا برکته درست ولی زیادیشم زحمته .

پیرزن داستان پایش را توی یک کفش کرد که آقا جان همش نعمته و گفت:ابر و باد و مه و خورشیدو فلک در کارند که تو نانی برآری و( بقیش چی بود؟).....تهش هم با کلی ذوق گفت :عجب شعری گفتما!!!!(این البته ایهام داره که منظورش بود چه شعری سرودم !!!یا خوندم)

اما فکر کنم خودش هم به زیاده خوش بین بودن خودش پی برد که یه دفعه شروع به آه و ناله کرد و گفت حالا

خدا کنه بارون کمتر بیاد .اصلا" انگاری سیل داره مییاد و گفت و گفت.....

4-بین راه به حرف های پیر فرتوت فکر میکردم که یکدفعه خودم رو جلوی در یک بیمارستان دیدم.اول کمی با حیرت نگاه کردم و بعد تازه یادم اومد که راهو اشتباه اومدم.یکی دو کوچه از مقصد مورد نظر دور شده بودم.فکرشو بکن اگه همین طور سر به زیر می رفتم شاید از مغولستان سر در می آوردم.در بین پیاده روهای تنگ ترافیکی از چترها برپا بود و سبقت گرفتن از فرد جلویی کاری بود بس دشوار.

5-موقع برگشت از کلاس منو یکی از دوستام باهم بودیم.اون مریض بود اما من داشتم از سرما می لرزیدم.با همون حال برای هم داشتیم جک تعریف می کردیم و صدای خندمون همه جا رو پر کرده بود اما خب کسی اون دور و برا پیدا نبود چونکه اگه ما رو می دیدند حتما" به دیوونه خونه تحویلمون می دادند.سر آخری هم از یه کبابی رد شدیم .عطر کباب از بس دوستم رو مست کرد که راشو به سمت کبابی کج کرد ولی با دیدن خیل عظیم پیرمردان نظرش برگشت

و زیر چتر من باهم به راه افتادیم...

 

پس نوشت:

پیشنهادات روزانه را حتما" مطالعه بفرمایید .گلچینی از سایت ها و وبلاگ های جالب و مفید است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:5  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

سام علیک !

من آهنگ "قربونت برم "از سعید  آسایش رو قبلا" گذاشته بودم اما لینکش خراب شد حالا هم دوباره آپلودش کردم برای کسایی که می خوان.

دانلود آهنگ شاد قربونت برم از سعید آسایش

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:0  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

 در گوشی ازم می پرسه :تو و.لا.یت ف. ق .ی .ه رو قبول داری؟

من میگم:آره .

قبلا" بیشتر قبولش داشتم اما

ازم می پرسه: اما چی؟

میگم:اما انگار اون دیگه منو قبول نداره.

پ ن:

لینک نامربوط:

عکس:غم انگیزترین لحظه ی زندگی احمدی نژاد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:19  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

سلام .خدمت همه ی دوستای گلم:

1-الان دقیقا" از مرز یک هفته میگذره که من مریضم.سرما خوردگیه خدا رو شکر هنوز آنفولانزانوع Aنگرفتم.اولاش تب داشتم.سرم درد میکردو سرفه میکردم.

رفتم دکتر آقای م ه فامیلیش بود .هرچقدر اصرار کردم گفتم جون ننه بابات آمپول نده گفت نه حتما" باید یکی بدم .خلاصه اون شب .یک آمپول خوردم و فردایش و اون فرداییش با هم 2تا تورگی نوش جان کردم.

دکتر م ه یه آدم قد کوتاه و چاق بود که انگار بیماری در او اثر نمیکرد توی اون هوای سرد یه شلوار لی به همراه آستین کوتاه پوشیده بود.در ضمن 3روز گواهی دکتر هم نوشت.سر کلاسام حاضر نشدم.اما خب بازم این مریضی دست از سرم برنداشته .چند شب قبل وادارم کرد یه بار دیگه برم دکتر .اینبار یه دکتر دیگه اومده بود.آقای ج ایشون برعکس دکتر قبلی تمام نکات ایمنی رو رعایت کرده بود .یه پیراهن کاموایی بنفش زیر مانتوی سفیدش پوشیده بود.ماسک هم زده بود .کلی باهم رفیق شدیم به بابام گفت تو دیگه پسر نداری ؟ همین دختر رو داری ؟ بابام:آره

دکتر: اتفاقا" منم یه دختر گل دارم !

من با کلی ذوق و شوق :آره منم دیدمش کوچولوی قشنگیه(حالا واقعا" دیدمشا)

دکتر هم از حرفام ذوق زده شد .نمی دونم ما رو با روانشناس اشتباه گرفته بود پرسید:به نظرتون یه بچه ی دیگه داشته باشیم خوبه ؟یا همین یکی بسه

منم گفتم : گناه داره طفلی یه همبازی نداشته باشه

خلاصه آقای دکی (دکتر )داشت وارد بحث روانشناسی و خانوادگیش! میشد که با چند تا سرفه یادآور شدم من اینجا مریضم احیانا" یه معاینه ای چیزی .

خلاصه بعد از کلی رفیق شدن گفتم می تونم خودم رو وزن کنم؟ اولش یه جوری نگا کرد بعد گفت :پول خرد داری ؟ منم که اوکی رو گرفتم خودم رو انداختم روی ترازو 57کیلو.زیاده؟ فکر کنم سر مریضی لاغر شدم.

آخرش هم دکتر بعد از نیم ساعت درد دل و معاینه ای که انجام داد. اجازه ی رفتن داد اما با همه ی این موارد یک عدد سرم و آمپول داد که هر دو رو با هم نوش جان کردم.اما از همه ی اینا بدتر 3تا شربته که یک به یک بدتر و مزش عین زهر میمونه.حتی فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه.

2-وبلاگ دخترک رو می خوندم.نوشته بود روزام یه جورایی تکراری شده.منم یکم چنین احساسی داشتم باید یه تنوع خیلی کوچک تو زندگیم ایجاد میکردم .تنها چیزی که به عقلم خطور کرد این بود که موهامو کوتاه کنم.آرایشگر سر ایکی ثانیه موهای بلند م رو کوتاه کرد.اصلا" از موهای بلند چندان خوشم نمی یاد .آخه با اینکه قشنگه اما من وقتی موهام بلنده  دیگه شونه زدنش با خداست گاهی هفته ای یک بار فقط شونه میزدم.

به جز کوتاه کردن موهام چند تا کتاب جدیدم گرفتم که بخونمشون یکی شون کتاب راز هست.پیشنهاد میدم حتما" بخونینش کل مطلبش میگه که: شما در آینده همون چیزی میشید که بهش فکر میکنید در واقع شما تجلی از افکارتون هستید.بنابراین باید سعی کنید افکارتون رو کنترل کنید.مبادا که یکدفعه تارزانی ،چیزی تو این مایه ها در بیاین

پس نوشت:به قول آنی دالتون چند روزی هست که کرم های ذهن من این شعر استاد شجریان هست: تو از آیین انسانی چه میدانی چه میدانی ؟ اگر جان را خدا دادست چرا باید تو بستانی تو بستانی (بستانی آخر رو خودم اضافه کردم همش باصدای بلند تو خونه و مدرسه می خونمش )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:29  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

قلم در دستم هست.چه میکردم؟آیا مشق هایم را می نوشتم؟آری باز این سیاه مشق ها....

نگاهم به پنجره.....ابرهای سیاه......کبوترانی که زیر باران خیس می خورند و

ناگهان قلم در دستم می لغزد و من نگاهم به پنجره.....

پرتوی از نور خورشید را در پس ابرهای سیاه می بینم.

دوباره قلم در دستم جای میگیرد و این بار از رنگین کمان فردا می نویسد.

آیا سهم من از فردا دیدار رنگین کمان خواهد بود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:54  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد .

 زبان سبز که دیگه گفتن نداره

بعد نوشته شد: مچ بند سبزم سر ....می دهد برباد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:2  توسط فاطمه (بانوی جوان)  |