تبليغاتX
جوان

جوان

خزعبلات یک جوان

قلم در دستم هست.چه میکردم؟آیا مشق هایم را می نوشتم؟آری باز این سیاه مشق ها....

نگاهم به پنجره.....ابرهای سیاه......کبوترانی که زیر باران خیس می خودند و

ناگهان قلم در دستم می لغزد و من نگاهم به پنجره.....

پرتوی از نور خورشید را در پس ابرهای سیاه می بینم.

دوباره قلم در دستم جای میگیرد و این بار از رنگین کمان فردا می نویسد.

آیا سهم من از فردا دیدار رنگین کمان خواهد بود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:54  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد .

 زبان سبز که دیگه گفتن نداره

بعد نوشته شد: مچ بند سبزم سر ....می دهد برباد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:2  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

 

بخون و بخند :

 

اخبار ايران 50 سال ديگرسلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان ميرسانيم. * قيمت هر سكه طلا امروز دربازار با 60 ميليون تومان كاهش به يك ميليارد و چهل ميليون تومان رسيد. ايران خودرو: هفتادو نهمين مدل پژو با نام پژو ايكس دي اماده عرضه به بازار است كه نسبت به مدل قبلي تحول زيادي داشته. طول انتن آن 10 سانتي متر افزايش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 ميليون تومان گران تر است * با مسدود شدن سايت قرآن دات كام تعداد سايتهايي كه هنوز ف ي * ل * ت رنشده اند به سه عدد رسيد. * براي اولين بار ايران به دور دوم مسابقات جام جهاني راه يافت .علي دايي: هلوز قصدندارم كه از دنياي فوتبال خدا حافثي كنم و شلايط خوبي بل تيم ملي حاكم اثت به قولي. * دولت موفق شد نرخ تورم را كاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند. * يكصد و شصت وسومين قطعنامه شوراي امنيت در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران به تصويب رسيد. در عين حال رئيس آژانس هسته اي اعلام كرد عليرغم هشتصد و سي ودومين گزارش ايران در مورد فعاليتهاي هسته اي هنوز ابهاماتي در اين زمينه وجود دارد كه اميدواريم به زودي بر طرف شود . * به علت اتمام ذخاير نفت وگاز دولت در اطلاعيه اي از مردم عزيز ايران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جويي نمايند. * يكي از نمايندگان مجلس خواهان كاهش سن ازدواج شد. وي گفت دولت با تدابير صحيح واصولي سعي دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال كاهش دهد. وي گفت در نظام طبيعت اصولا مرد نيز مانند زن حق مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي و سياسي را دارد * نيروي انتظامي كرج چند سارق را كه به سرقت ديش هاي ماهواره مردم اقدام مي كردند دستگير كرد وديش هاي مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند. * شوراي نگهبان 2999 نفر از 3000 كانديداهاي اصلاح طلب نمايندگي مجلس را رد صلاحيت كرد * به علت برخي مشكلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمديد شد . * قيمت هر كيلو مرغ به هفت ميليون تومان رسيد. جالب است بدانيد در 50 سال قبل مردم با هفت ميليون ميتوانستند يك اتومبيل بخرند. * روءساي جمهوري اسلامي انگليس وجمهوري اسلامي آلمان از عمل نشدن وعدم اجراي صحيح اسلام در ايران ابراز نگراني كردند. * امسال مراسم سالروز پيروزي انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزايش مي يابد. 70 در صد مردم زير خط فقر زندگي ميكنند اين در حالي است كه اين آمار نسبت به سال قبل كاهش خوبي را نشان مي دهد * از اين به بعد صدا وسيما براي انتخاب مجريان زن مسابقه ملكه زيبايي بر گزار مي كند. * نيروگاه اتمي بوشهر به زودي به بهره بر داري مي رسد. * مديرعامل سايپا: با تكيه به دانش بومي تانك و تراكتور پرايد را طراحي كرديم. *شركت ايرباس طي شكايتي به سازمان ملل خواستار آزاد سازي هواپيماهايش از دست ايران شد و خاطر نشان كرد كه اين هواپيماها 70 سال پيش از رده خارج شده

 

بعد نوشت:

لینک های نامربوط:

   اندر فواید فید و فیدداری!

   اگر اولی را نفهمیدید این هم اندر فواید فید می باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:44  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

 

امروز حس معلم شدن برمن غلبه کرد و ساعاتی از روز را با این دفتر (در اینجا می توان معادل صفحات وب گرفت) معلم بازی میکردم!البته کار ما از معلمی و استادیاری گذشت و به مقام «استادی» شرفیاب گشتیم.که یکدفعه با اعتراض دانشجویان که حاصل توهمات چند ساعته ی بنده بودند مواجه گشتم و به من اعلام داشتند «که مدرکت تقلبی هست و تو که در آکسفورد درس نخوندی و آره ارواح عمه ات که هنوز مدرک دیپلمت هم نرسیده و ...»خلاصه چند تا لیچار دیگه هم بارمون کردند و ما هم خودمان رو زدیم به نفهمی و باشکست نفسی که در خود سراغ داشتم چند ساعت بعد استعفای خود را به رئیس دانشگاه اهداء کردم.البته کل این قضیه و استاد شدن شخص بنده هم ،همگی مشکوک بود و مرا به یاد مدرک یکی از رفقا انداخت!!!بی خیال

 

این قلم را برداشتم تا حاصل تجربیات خود را دراین چند ساعت استادی بر صفحات وب جاری کنم.نمی دانم چه میشد که موقع تدریس بنده خیل ِ عظیمی از عاشق پژوهان ببخشید دانش پژوهان در دنیایی دیگر سیر می کردند و تنها لبخندهایی که در نتیجه ی ساده لوحی بنده بود تحویلم می دادند.(توجه داشته باشید از آنجایی که بنده «مدار ردیابی افکار» را در خود فعال کرده بودم ،پی به این موضوع بردم که در کلاس درس تنها چند نمونه دانش پژوه داریم و بقیه ی کلاس را عاشق پژوهان تشکیل می دادند.) خواستم نگاهی به این مساله ی«عاشق انگاری» بیندازم.

طبق تحقیقات «بنیاد رمانتیک درمانی» این مساله ی عاشق انگاری در جنوب شرق آسیا و بالاخص در سرزمین ایران شیوع گسترده ای داشته.طوری که چنانچه در افسانه ها نقل شده روزی مردم از خواب برخاستند و دیدند دختر جوانشان و بلکه نوجوانشان قلم و کاغذی در جلوی خود گذاشتند و شکل قلبی را می کشند که از وسط آن تیری رد می شود!! و این از اولین علایم این بیماری بود.آنچه که از مشاهدات مشخص گشته این است که این بیماری از طریق ویروسی به نام «ویروس عشق» به افراد منتقل می گشت و آن هم  : مثلا" جنس مونث در حال راه رفتن در خیابان با یک چشمک نا  به هنگام جنس مذکر مواجه می گردد،آن وقت است که این ویروس به اندرونی فرد راه می یابد .به تخریب اعضای درونی بدن که مهم ترین آنها «مغر» است همّت می گمارد.ته مانده های مغز را هم در قلب جای میدهد و چیزی به نام «احساس» شکل میگیرد.یکی از کشف های جدید ما این بوده که ویروس نام برده اکثرا" در خیابان به افراد منتقل می گردد.

 

ویروس عشق هرچند اندک خصلت بدش تخریب مغز می باشد. اما برای بسیاری از افراد نان آور بوده و درون همین سرزمین ایران تشکیلات عظیمی برایش تدبیر شده.از بین این تشکیلات گسترده من تنها به چند مورد اشاره میکنم:

سازمان امربه معروف و نهی از منکر(که خود این سازمان زیر مجموعه هایی مثل مامور ردیاب،راننده ی تعقیب و گریز،یک اعتراف گیر یا به بیانی بازجو،یک عدد روحانی جهت ارشادو....)تشکیل می شود.پلیس 110(طوری که در ضرب المثل ها آورده اند؛اگر ویروس عشق نبود نیروی انتظامی با تمام پرسنل بیکار می ماند.) و گشت ارشاد که با تمام قدرت خود هنوز نتوانسته این مشکل را از ریشه و بن نابود کند(البته باید یادآور شد که نهاد مذکور در بعضی از ایام سال مثل 2هفته مانده به انتخابات تعطیل میشود و رونق خود را از دست می دهد) با تمام تلاش های صورت گرفته هنوز هیچ واکسنی برای این ویروس تهیه نشده است.

و این ویروس سر ایستادن ندارد!

 

پس نوشت: توجه شود تمامی این تحقیقات پایه ی علمی دارند.

 

پس نوشت 2:البته نام  موسسه ی تحقیقاتی از تراوشات ذهن نویسنده نشات میگیرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:56  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

 

نمی دونم شما وقتی یک سوسک می بینید چه احساسی پیدا می کنید. اما من :

من وقتی یک سوسک میبینم قبل از هرچیز احساس می کنم یک سکته ی خفیف رو زدم. و بعد یک صدایی به نام جیغ از حنجره ام بیرون می یاد.

شروع به داد و فریاد می کنم که ایها المادر یا ایها البابا بیایید که به ما یک حمله صورت گرفته.آن بنده های خدا هم با تمامی تجهیزات نظامی اعم از ( جارو ،مگس کش!،لنگه کفش یا دمپایی  و در صورت نیاز افکن و..)وارد میدان مبارزه می شوند.من هم در یک بلندی مثل مبل ،میز و یا هرجایی که از دشمن(سوسک)دور باشد سنگر میگیرم. بعد از اندکی بدو بدو با سوسک ها بالاخره ضربه ی کاری زده می شود و تنها لاشه ای از آن موجود باقی می ماند.البته منم بیکار نبودم و جهت دهی میکردم(پشت اون مبل رفت نه پشت سرت ای وای حالا تو شلوارت رفتو.....)

یکی از اهالی خانه زحمت جمع کردن جنازه را انجام می دهد و این گونه داستان غم انگیز زندگی یک سوسک به پایان میرسد.

البته تا بعد از مدتی قشنگ به همه چیز کنجکاو می شم  و ممکن است هرچیز گرد قهوه ای و سیاهی را با س و س ک اشتباه بگیرم چون بالاخره اون بیچاره یه فامیلی داره دیگه .شاید بچش ،همسرش اصلا" ننه باباش

خواستند به مراسم تدفینش بیان .پس باید مواظب بود.

اما در آخر واقعا" هیچ عذاب وجدانی ندارم و از کشته شدن موجودی مثل سوسک برخود می بالم!

 

 

پس نوشت:کسی می دونه خدا چرا سوسک ها رو آفریده؟ اینام حتما"  خاصیتی دارند که هنوز کشف نشده

 

پس نوشت دوم :شما هم اگه دوست داشتید داستان مبارزات خود را در قسمت نظرات بیان کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:2  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

 

چند وقتیه احساس میکنم که گوشم درد میکنه.اونم بدجوری در می کنه.خوب که دقت می کنم بله انگار دیگه اصلا" نمی شنوم نه اصلا" نمیشنوه اصلا" نمی خواد که بشنوه. تا چند وقت قبل همه چیز رو خوب می شنید.

گیرنده هاش خوب کار می کرد.تا اینکه یک شب،یه شب ِ سیاه و تار که فکر کنم همه چیز از همون موقع شروع شد.توی یه برنامه که برای اولین بار دموکراسی داشت اجرا می شد(والبته باز هم چشم های من در تردید قرار داشتند!) و اسم این برنامه مناظره بود.اشتباه نشه مشاعره نبود نه!

2 تا آدم رو روبروی هم می نشونند .این وسط یه داور تایم رو تعیین می کنند که یک دفعه وقتی حرف یکی از طرفین به اوج خودش میرسه ؛این یارو میگه"وقت تمام" حالا آقای فلان تو بگو.بگو هرچه دل تنگت می خواهد بگو.

بله نطق میکردم کجا بودم؟آها ..بعد این آدم ها باید کمی از خودشون ،گذشتشون(قسمت های خوب گذشته)حرف بزنند. دیگه به قسمت ها و دوران فساد زندگیشان کاری نداشتند.چون این وظیفه ی خطیر رو مسلما" طرف مقابل به دوش می کشید و حتی به مفاسد شخص که هیچ بلکه با تسلط کامل مفاسد دوستان او را بیان می کرد تا ملت بدانند او با دوستانی ناباب نشست و برخاست می کرده و امان از این دوستان ناباب که انسان را به کجاها که نمی کشانند......

بله او چنان با مهارت و آگاهی تمام از همه ی ریزکاری های شخص مقابل سخن میگفت که گاهی آن شخص در دلش به او دست مریضاد میگفت که بابا تو دیگه کی هستی خودم هم هیچ کدام از این کار ها را یادم نمی آید ولی به حافظه ی تو باید احسن گفت!

از موضوع گوش ها فاصله نگیرم یکدفعه! خلاصه توی اون شب که از همیشه تاریک تر بود مدار منطق من پاره شد،شکست اصلا" سوخت(البته با اندکی پرستاری و تماشا نکردن صحنه ها و خبرهای رسانه ی ملی ! دوباره انرژی گرفت و اندکی به روز شد.)

آخه می گفت (مدار منطق رو میگم):کدوم رو باور کنم؟این وری باشم یا اونوری؟اصلا" باشم یا نباشم؟خلاصه خودم هم در برزخی موندم که نگو و نپرس .بعد این سوختگی اتصال داد به گوشم.حالا هر چه قدر به گوشم میگم گوش کن، گوش نمیده، قبول نداره ،اصلا" حرف های منم انگار نمی شنوه.

گوش جان ِ عزیزم:

  می دانم که چقدر برایت سخت است اما باور کن.باور کن تمام حرف های آن شب مناظره توهم یک شخص نبود. باور کن برنج های وارداتی واقعا" سالم است ؛حتی تصویری که از کشاورزان هندی پخش شد و خود اعتراف به آلودگی آنها نمودند توهمی بیش نبوده.اصلا" باور کن ماجرای 1ملیارد دلار را ،که اشتباه دیوان ِ محاسباتی یا محاسبات دیوانی ...چه می دانم همان بوده. باور کن که انتخابات سالم بوده باور کن........

.

.

.

.

.

.آخ انگاری دوباره مدار منطقم سوخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:25  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

تک موزیک

تیتراژ جدید و بسیار زیبای سریال دلنوازان
با صدای علی لهراسبی

لینک دانلود

برای دانلود روی لینک بالا کلیک سمت راست کرده و save target as

را انتخاب کنید. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:21  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال ،در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،تشنه ی آتش باشی؛و چشمه که خشکید،چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ،کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!

 

«دکتر علی شریعتی»

کویر

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:7  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

بروبچ گرامی سلام عرض می کنم خدمتتون .خوبید که ایشالا ؟اگه از ما هم احوالی می پرسید زنده ایم و زندگی می کنیم .شکر

تازگی ها یه مطلبی توی ذهنم اومده که خیلی دلم می خواد با شما مطرح کنم تا نظرتونو بدونم(چقدر حاشیه میرم).خب به نظرتون اگه ایران با آمریکا رابطه برقرار کنه خوبه یا بده؟

من 2 تا تحلیل رو ارائه میدم تا ببینیم چی میشه:

اولین تحلیل :حتما" تازگی ها از همین رسانه ی ملی شنیدید که خیلی از آمریکایی ها  از کاربیکار شدند و افراد زیادی بی خانمان گشتند.بیچاره ها توی خیابون چادر می زنند.فکرشو بکنید ما الان می تونیم در نقش یه فرشته ی نجات ظاهر بشیم و اون بیچاره ها رو از این فلاکت نجات بدیم.آخه آقای احمدی نژاد رو که یادتونه بابا نمی دونید این مرد چقدر کریم هست و دست دل باز. همیشه از کیسه ی خلیفه (که خود خلیفه یعنی –مردم-این کیسه و حق و مزد خودشون بدستشون نمیرسه) به دیگران می بخشه.

قبلا" که به  یاد داشتید چقدر به فکر بی خانمانان و فقیر فقرای لبنان و بولیوی بود کمک های خیلی خفن زیادی بهشون کرد طوری که صدای خلیفه های بدبخت و فقیر تر ازآدمای بولیوی (همون خلیفه ها در ایران)هم دراومد! اما رئیس جمهور همچنان بر عقیده ی خود باقی بود و برای اینکه ثواب بیشتری در آن دنیا عایدش شود.به فکر دخترهای دم بخت هندی و مالزی ...افتاد .تا از این طریق دعای پاک این طفلان ترشیده را هم بدرقه ی راهش در آن دنیا کند.

و اینک او در فکر یک ثواب بسیار بزرگ تر است که بحران مالی مشکلش را حل کرده و با ایجاد رابطه با آمریکا مطمئنا" دعای تمامی خانه بدوشان آمریکایی را نیز بدرقه ی راهش میکند.شاید این راز موفقیت اوست که این چنین بر مسندش چسبیده و برای از دست ندادنش از هیچ ببخششی بیم ندارد.

بله او تنها برای منافعی که در آخرت نصیبش می شود تلاش می کند و در این مورد جای هیچ شکی نیست.

و براساس اخباری که از یک منبع موثق  آگاه در بهشت به دست ما رسیده نصف خانه ها ی بهشت  به نام ایشان شده و صف طولانی از حوریان بهشتی برای ازدواج با ایشان اعلام آمادگی کرده اند.

پس همه متوجه شدید که رابطه با آمریکا چقدر برای ما یعنی آقای احمدی نژاد و پیروانش مهم است .چون همه در این سود و ثواب اخروی شریک خواهیم بود.

تحلیل دوم:تمام این ثواب هایی که در بالا گفتم درست.اما کمی فکر کنید چرا آقای احمدی نژاد تا الان اقدام قابل ملاحظه ای در ایجاد ارتباط با آن سوی مرز ها انجام نداده.عزیزان بدانید و آگاه باشید که او به خاطر ما از این اقدام سر باز زده.می گویند یک شب خواب دیده که یک آقای نورانی پیشش آمده و گفته :محمود!

-بله آقا!...آقا شما......(غش می کند)اندکی بعد بیدار میشود .احساسی خوب مثل سبکباری به اودست داده اما اندکی سرش سنگین است.

بله درست است.هاله ای از نور دور سرش را فرا گرفته .بار دیگر یک آقای نورانی میبیند:

میگوید:آقا کاری داشتید؟لطفا" نروید.

-آقا می گوید آخر اگر غش نکنی با تو کار واجبی دارم

-بگو آقا بگو(با تاثر)

-تو می خواهی با آمریکا رابطه برقرار کنی؟

-مگر کار بدی است.می خوام نصف دیگر زمین های بهشت را هم نصیب خودم کنم!

-آفرین کار خوبیست.اما گاهی اوقات خلیفه های کشور خودت(مردم)علیه تو ناله وزاری می کنند و می گویند تو برآنها ظلم کرده ای .همین باعث شده گاهی بعضی از ویلاهای تو در بهشت به آنها ارائه شود .بهتر است برای مدتی از ایجاد رابطه با آمریکا جلوگیری کنی.تا آبها از آسیاب بیفتد!

-بهش فکر میکنم

-در ضمن هیچ فکر کرده ای اگر با آمریکا دوست شوی مردم در 22بهمن و خیلی از تظاهراتشان به چه کسی مرگ و نفرین بفرستند؟ دیگر تا آنوقت نمی توانند بگویند مرگ بر آمریکا . آخر عقلت به کجا رفته؟

-الحق که شما راست می گویید ولی تا آن زمان حتما" یک شیطان بزرگ دیگر می سازیم.اصلا" خودم رئیسش می...... نه مزاح میکردم باور نفرمایید آقا.

محمود از خواب برمی خیزد . به نظرش حرف آقا درست می آمد.

.

.

.

.

یادش می آید که داشت یکی از اسرار خود با شیطان را در طرح حکومتی جدید لو می داد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:14  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک
معجـزه واقعـي
بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:59  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

سلام دوستای عزیز

یه مسافرت یه روز و نیم به بندر انزلی .البته زیاد از شهر خودمونم دور نشده بودیم. الان دارید فکر می کنید که من می خوام اسم  مکان هایی رو که رفتم بهتون بگم.خب حقیقتش این که این مسافرت بین شهری برای تفریح نبود و تنها ما رو برای کارکشی بردند.

خونه ی دخترخالم رفتیم .اولین بار بود که خونشون می رفتم .خیلی خونه ی شیک و قشنگی داشتند.البته با دوتا بچه ی شیطون. اونا اسباب کشی داشتند و من و بقیه(خواهر و خواهر دخترخالم)برای کمک و اندکی تفریح رفتیم پیششون.اون دو تا بچه ی کوچیک که رو مغز ما راه رفتند و حسابی شیطونی کردند.اما دوست داشتنی بودند.کار ما هم شامل این بود که یه کمد رو با تمام وسایلش خالی کنیم و بعد از باندپیچی کامل وسایل ، داخل جعبه یا کیسه ای بذاریم و حالا اگه داخل این کمدها یه سبد اسباب بازی پیدا میشد کارمون زار بود چون بچه ها پدر اون اسباب بازی ها رو در می یاوردند.

وقتی وسایل رو خالی می کردیم بعضی اوقات به چیزهای جالبی بر می خوردیم.حتی خود بچه ها هم از دیدن اسباب بازی هایی که تا به حال سرشون رو باز نکرده بودند .شگفت زده می شدند و تا بهشون نمی دادیم آروم نمی گرفتند.

وقتی سراغ کتابخونشون رفتم یکم انرژی گرفتم (نکه آدم کتاب خونی باشم) ولی اون همه کتاب آدم رو ترغیب به خوندن میکرد.آخرم یه چندتاشو امانت گرفتم و بار اونا رو سبک کردم.

وقتی به خونه ی جدید برن حتما" ما سه تا یه بار دیگه میریم پیششون .ولی ایندفعه برای تفریح وخرید.

آخه بازار آستارا واقعا" جالبه.

آخرشم هدیه ای که نصیب ما شد به جز چند چیز که با اجازه ی صابخونه کش رفتیم مثل سی دی خام و...

یه کارت شارژ بود.

اگه با نوشته هام سرتونو دردآوردم منو بخشید .گفتم که زیاد با این نوع  نوشتن آشنایی ندارم.

 

 

 

پی نوشت:

 

*فکرشو بکن فردا مدرسه ها باز میشه. حالم بد داره میشه

 

 *ساده جون می بوسمت

 

*امیرخان خوبی؟

 

*راستی بعضی ها که جناب ا.ن باشند به سفر تشریف بردند.خوبه خودش می دونه که هیچ جا طرفدار نداره میگه " یه سری آدمو جمع کردن که علیه من شعار بدن" به نظرم سعی و تلاش ایشون براینه که خودشو مظلوم نشون بده و بگه از بس طرف حق رو گرفتم که کسی یعنی همون دشمن ها چشم دیدن منو ندارند.غافل از اینکه حتی مردم این مملکتم چشم دیدنش رو ندارند.

 

*دعا می کنم اون گوجه ای که پارسال زدند و از کنار گوشت رد شد امسال وسط فرق سرت (راستی فرق میگیری؟)پیاده  بشه.

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:31  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

سلام .بعد از مدت ها می خوام بنویسم.

از وقتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم کمتر پیش اومد که مطلبی بنویسم.اما همیشه از وبلاگ هایی که خاطره می نوشتند و در واقع هر چی می خواستند می گفتند مثل وبلاگ مهری و یادداشت های یک دختر ترشیده خوشم می اومد.

شاید از این به بعد یکم مسیر وبلاگ تغییر کنه و حرف هایی تازه بزنم. حرف هایی از هر جنسی.

منتظر باشید.

 

غیبت های سیاسی:

بازم یک مهمونی دیگه .همه دور هم جمع بودیم و بگو وبخند.

چقدر قشنگه این با هم بودنا.همه حرف می زنند یکی این وسط  شوخی میکنه دیگری یک داستانی رو به زبان محلی مون میگه .نمی دونید چه کیفی داره

بعضی اوقات که نه.فکر کنم خانم ها هر وقت همدیگر رو می بینند .بالاخره از یک سوراخی هم که شده پای غیبت به مراسمشون باز میشه.معنی غیبت: فلانی یک کار بدی رو کرده و تو داری در نبودش اونو بیان میکنی.این معنی اش هست

یه مدتیه که احساس میکنم رنگ غیبت ها فرق کرده .الان حتی آقایون بیشتر از خانم ها غیبت می کنند.

دیگه غیبت ها خاله زنک بازی نیست.که فلانی دخترش شوهر نکرده و اون یکی دست بزن داره ......نه

الان دیگه همه غیبت های سیاسی می کنند .پشت سر ا.ن (چی توز) میگن .یعنی پشت سر ا.ن حرف زدن هم گناهه؟

من این غیبت ها رو دوست دارم چون هر وقت کسی یک کلام پشت سر او یا.(س ..).میزنه.حس میکنم افراد اینگونه خودشونو آروم می کنند اون صدا و فریادی که مثل بغض تو گلوشون مونده رو این گونه بیرون میدن.

و چقدر شیرینه وقتی خیلی از خرابکاری ها رو با تمثیل میگن و باعث میشند لبخندی بر لب اهل مجلس نشسته بشه.

فکر کنم اگه این غیبت ها گناهه؟ نصف بیشتر مردم ایران توی جهنم قرار باشه ، بسوزند ولی مطمئنا" همه این عذاب رو با جان قبول می کنند.

این جا گوشه ای از ایران است .شمال ایران ،مردم این خطه علاقه ی زیادی به غیبت گویی های سیاسی دارند.در دیار شما چه می گذرد؟ از غیبت های سیاسی خبری هست؟

 

 

پ ن: فکر کنم همه بدانید ا.ن مخفف چه نامی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:30  توسط فاطمه (بانوی جوان)  |